یادش بخیر بچه گی ها...

چقدر شیرینه دنیای بی دوز و کلک بچه گی یادش بخیر اون دوران تلویزن سیاه وسفید و کارتون و جنگجویان کوهستان و مسابقه هفته یادش بخیر بچه گی ، تمام دغدغه هامون مشق فردا بود که با زحمت می نوشتیم و معلم با بی اعتنایی خط خطیش می کرد . انگار نه انگار که بارها نوک مدادم از حجم زیاد مشق شب شکسته . یادش بخیر پین کیو و گربه نره وروباه مکار . اون روزها بدی و دورغ فقط تو کارتونها بودو بس . اون روزها روباه مکار و گربه نره بد بودن و فقط پین کیو دروغگو . یادش بخیر پسر شجاع که نماد دوستی و صلح و شجاعت بود . وهمیشه شیپور چی در کمین نشسته بود ولی هیچوقت موفق نبود . دوران بچه گی و توپ پلاستیکی که تمام نگرانی ما پاره شدن توپ بود . توپها رو می دونید چطوراز سرما حفظ می کردیم . دوتا توپ می خریدیم ویکی رو پاره می کردیم و اون یکی رو تو جلد می گرفتیم . یادش بخیر دعواهای زنگ آخر که فرداش به دوستی تبدیل می شد. یادش به خیر کارتون دوردنیا درهشتاد روز که تمام شدنی نبود . اون روزها مگه مد بود سرهامون همش صفر صفر و کچل . فقیر وگدا و پولدار نداشتیم . معلم رو که می دیدیم ، تو کوچه پس کوچه ها مخفی می شدیم که فردا به همون نگه تنبل چرا درس نمی خونی تو رو تو کوچه دیدم .

خلاصه بگم از چی بگم  از تیله بازی های بامهای خاکی که آخرش به دعوا می رسید و بعد دوستی . یا از ماه اسفند و فکر عید و دفترچه های نوروزی  که کی میان و آقا معلم کی پیک های نوروزی رو به ما می داد. یادش بخیر......



ارزش معلم

اى تو مرا نادره آموزگار                 افسر زرین به سر روزگار

            خنده من از لب خندان توست           روشنى جان من از جان توست

اگر از هر کسی که باسواد است بپرسند اسم معلم کلاس اولت رو برام بگو درجا وفوری خواهد گفت . حتی کسانی که ترک تحصیل کرده اند .این مطلب را سرآغازی قرار دادم از موضوعی که امروز درجامعه ما مورد بی توجه قرار گرفته است . موضوع را با طرح سوالی آغاز می کنم . آیا ما به معلم خود احترام می گذاریم ؟ این سوال ساده است وجواب آن هم ساده . آری یا نه . می خواهم مقایسه ای بکنم بچه های دوران تحصیل دهه 70 را با این 7، 8 سال اخیر بچه های دهه 70 علی الرغم کمبودهای بسیار نگاه معلم خود را می خواندن البته این مقایسه به صورت نسبی است. بچه های دهه 70 معنی نگاه اخم آلود معلم ، کتک وتنبیه معلم را می فهمیدند . ودرک می کردن گچ خوردن معلم را پای تخته . ودرک می کردند آمدن معلم را از راه دور . ومی فهمیدن آفرین گفتن و بتمرگ گفتن معلم را . معلم در چشم این دهه یک فرشته . یک پدر وکسی بود که باید و باید وباید به او احترام گذاشت . اگر معلمم من را تنبیه می کرد دلیل بر خشم و کینه نبود من درک می کردم از سر دلسوزی است واین شعر در سرم جا می گرفت چوب معلم گل است    هرکه نخورد خول است  آری می فهمیدم وقدر شناس بودم از زحمات معلم عزیزم البته بازهم نتوانسته ایم پاسخ زحمات معلمان عزیزمان را بدهیم . بی گمان به نظر من اگر از معلمان قدیمی شهرمان بپرسید رعایت احترام به معلم را با این زمان مقایسه کند شکی نیست گذشته را از حالا بهتر می داند . من قصد بی ادبی به محصلان حال را ندارم چون خیلی از آنها این احترام را رعایت می کنند واین مطلب را خطاب به آنانی می گویم که از ارزش معلم خود بی خبرند. احترام به معلم درگذشته به نحوی بود که دانش آموزان حتی به خود اجازه نمی دادند پا به پای معلم خود راه بروند .چه برسد روبه روی معلم قرار گیرند . معلم امروز علی الرغم اینکه از تنبیه فیزیکی منع شده است اما بارها مشاهده شده است مورد توهین وناسزا از طرف یک سری دانش آموز غافل قرار گرفته است . این دردی است که دل من را رنجانده است چرا این جایگاه یعنی معلم حفظ نشده است . معلم نسل گذشته با چوب بارها وبارها محصل را تنبیه می کرد ودانش آموز با دل و جان کتک را قبول می کرد اما بی حرمتی وتوهین به معلم را هرگز . دوستدارم کسانی که این مطلب را می خوانند ابراز نظر کنند و صحت وعدم صحت این گفته هارا تایید کنند .بازهم تاکید می کنم خوب و بد در هرنسلی هست واین را به کل تشبیه وتحمیل نمی کنم . امروز به واسطه پیشرفت رسانه های جمعی دیداری و شنوایی و ارتباطی انتظار بیشتری می رود که جایگاه معلم در جامعه بیش از پیش حفظ شود . امروز باید به این نکته توجه بسیاری شود که معلم دارای چه جایگاهی است کسی که خون دل می خورد تا به من بیاموزد چیز کوچکی نیست . که بتوان به راحتی از آن گذشت امیدوارم دست به دست هم این احترام را دوچندان کنیم و ارج نهیم و از این قشر زحمت کش جامعه غافل نشویم . واین مطلب آماده هرگونه نقد انتقاد و بررسی است .     


 

 

دلسرد

 شعر دلسرد از منظومه مرگ رنگ از سهراب سپهری


قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل : هوس لبخندی است


خیره چشمانش با من گوید

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان ، با من گفت

آتشی کو که بسوزد دل ما؟


خشت می افتد از این دیوار

رنج بیهوده نگهبانش برد

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد


باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سر ما


گاه می لرزد باروی سکوت

غول ها سر به زمین می سایند

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند


تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

قصه ام دیگر زنگار گرفت



خداوندا


خداوندا
این دل شکسته راجز دستهای مهربانی تودرمانی نیست واین دسته بسته راجز از ابر احسان تو بارانی،نه
 
خدایا
این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شودواین تنهای غریب جز در خانه تو هرآنچه خواست نمی شود

خدای من
این دانه به خاک نشسته را بی آب وآفتاب تو، کجا سرشکفتن هست واین غریب و خسته را بی مهتاب  لطف تو
کی پای رفتن؟

خدایا
این شکاف تنهایی را جز چشمه سارجاودان مهر تو پر نمی کندوغنچه حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود وغبار اندوه از چهره غم زده ام جز باران رحمت تو نمی شوید .


تصاویری زمستانی از روستای نوسمه (ارسالی از پیمان بهشتی زاده)

پرواز مستانه

در زیر نوازش گرم ومهربانانه اشعه های طلایی رنگ خورشید ودر پرواز مستانه دل به بام خانه دوست اینگونه عروج را دوست دارم :

دوست دارم بال بگشایم به سرسبز ترین مکان هستی ، درمهر ومحبت واقعی ریشه برویانم ،پشت به تاریکی وروبه آفتاب کنیم تا معمای شکفتنم را برای همیشه حل کنیم .

دوست دارم همسایه دردهای بلبل شویم تا شاید زبان چهچه هایش را فهمیدیم . دل به زلالی آب بسپاریم تا صفا و پاکی وروانیش سرچشمه زندگی های خاموش گردد.

دوست دارم بهشت کوچکی دراین نا کجا آباد بسازیم که ما وای پاکی برای پروانه ها باشد. بیا که با هم به بازشدن غنچه ها کمک کنیم . وسوی پررمز وراز ستارگان را مشعل کوره راههایی سرد و خاکی خود کنیم .

نوشته ای از خانم امیره صالحی

پرنده همیشه آشنا

 

مرغ سحر ناله سرکن                         داغ مرا تازه تر کن
زاه شررباراین قفس را                          برشکن و زیرو زبر کن
                     
بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرآ
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پرشرر کن
ظلم ظالم جور صیاد
آشیانم داده برباد
ای خدا ای فلک ای طبیعت
شام تاریک ماراسحر کن
نو بهار است ،گل به بار است
ابرچشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ وتاراست
شعله فکن در قفس ای آه اتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل ازاین
بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر،مختصر، مختصرکن
عمر حقیقت به سر شدعهد و وفا بی سپر شد
ناله عاشق وناز معشوق هردو دروغ وبی اثر شد
راستی ومهر ومحبت فسانه شد
قول وشرافت همگی ازمیانه شد
ازپی دزدی وطن ودین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک جور ارباب
زارع ازغم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پرمی ناب
جام ما پرزخون جگر شد
ای دل تنگ ناله سرکن
از قوی دستان حذز کن
ازمساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهر بده آب آتشین
پرده دل کش بزن ای یاردلنشین
ناله برآرازقفس ای بلبل حزین
کز غم تو سینه من پرشرر شد
کز غم تو سینه من پرشرر شد
پرشررشد پر شرر شد.

آمده ام بنویسم....

آمده ام بنویسم از درد بنویسم از پرواز بنویسم از غم از شادی، قلمم گر چه در سراشیبی روزگار کمرنگ است اما خواهم نوشت ازگرسنگی بچه ی همسایه خواهم نوشت از یتیمان شهر ،از آرزوهای محال خواهم نوشت از مقاومت شهرم دربرابر دشمن . از بی عدالتی های شهرم . از جادهای باریک و ترافیک بی امان شهرم . از بیماران سرطانی شهرم .از کیفیت بد نان های شهرم . از مردانگی شهیدان شهرم . از سنگرهای تا قیامت استوار شهرم . از قیمت گران تاکسی خواهم نوشت . ومی نویسم از پارتی بازی های شهرداری در واگذاری دکه، زمین و ... می نویسم ازدرد دل کارگران ساختمانی. می نویسم از مستاجر جواب شده از صاحب خانه ازنابودی طبیعت شهرم. از جوانان بی کار شهرم می نویسم . از اعتیاد وسیگار خواهم نوشت . از آمار بالای طلاق درشهرم می نویسم  . می نویسم از دعواهای قبیله ای در شهرم . از تعصبات بیجای همشهری هایم . از خالی شدن مسجدهای شهرم . از قهوه خانه های شلوغ پلوغ شهرم . از دکه روزنامه فروشی شهرم . از مغازها و پاساژهای بی رونق شهرم . از رتبه های یک ودو رقمی  قبول شده درشهرم . از قسم نامه چمران درشهرم می نویسم . از شکار بی رویه ی کبک درشهرم می نویسم . از قحطی آب درشهرم از پایین بودن سرعت اینترنت درشهرم . از ساختن خانه های غیر مجاز در شهرم . از سینما وپارک خواهم نوشت . از مرزمی نویسم از روستا های جنگ زده از محرومیت آنان در حومه شهرم . از پول دارهای خارج از شهرم که پولهایشان را خارج از شهرخرج می کنند ودر شهر سرمایه گذاری نمی کنندخواهم نوشت . از مغازه داران گران فروش . از مد های جور وا جور پسران ودختران . از معلم های باسواد وبی سواد شهرم خواهم نوشت . از رفتگر شهر خواهم نوشت . از فرهنگ و آداب وسنن شهرم می نویسم. از دلسوزان و بی رحمان شهرم می نویسم . از عروسی ها و تالارها خواهم نوشت . ازوداع تلخ یاران می نویسم . خلاصه بگویم شما بیاید تا باهم بنویسیم شهر ما خانه ما و....

دربرابر زیبایی های شهرمان چه کرده ایم ؟

   

براستی ما دربرابر زیبایی های شهرمان ونعمتهایش شکر گذار بوده ایم؟ براستی دربرابر درختان سرسبز کوههای بلند، چشمه های جوشان رود خروشان شهرمان  مسئول نیستیم ؟ براستی آیا درست است که امروزدر جای سنگ نماز چشمه های ما بطری های مشروب باشد ؟ تا حالا از خود پرسیده ایم جواب چه چه کبکهای زندانی شده درقفسهای چوبی را که خواهد داد؟آیا من وتو مسئول نیستیم؟ آیا آتش زدن به تاکستانهای شهر و دامنه کوهها ی سبز و زرد مان وتبدیل آن به سیاهی زشت نیست ؟ آیا نباید ما مجازات شیم؟آیا خشکی نا به هنگام چشمه ها وباغهایمان مجازات نیست ؟ آیا نابود شدن فضای سبز شهرمان مارا ناراحت نمی کند؟آیا سیمای قدیمی سراب هولی را فراموش نکرده ایم ؟ چرا ما فقط شعار می دهیم دوستدار طبیعتیم ؟ تا بحال به صیاد کبک تذکری داد ه ایم ؟ بخدا ما مسئولیم و باید پاسخگو باشیم.

انا لله و انا الیه راجعون



بگذار تا بگریم چون ابر دربهاران

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران



  وبلاگ سلام پاوه درگذشت جوان ناکام زکریا ستاور را به خانواده محترم ایشان دوستان و آشنایان ایشان تسلیت عرض می نماید.

صادقانه

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است
ادعایشان آدمیت
کلامشان انسانیت
رفتارشان صمیمیت
حال، من دنبال یکی میگردم که
 نه آدم باشد

نه انسان
نه دوست و رفیق صمیمی

تنها صاف باشد و صادق

پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن
هیچ نگوید

فقط همان باشد که سایه اش میگوید

صاف و یکرنگ

پروردگارا

پروردگارا

 

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

 

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
که تنها دل من ؛ دل نیست

ما ز قرآن دور مانديم اي دريغ


چيست قرآن

چيست قرآن؟ گفته پروردگار

معجز پيغمبر والاتبار

چيست قرآن زمزم جوشان عشق

رمز هستي راز خلقت جان عشق

چيست قرآن آفتاب زندگي

دفتر انديشه پايندگي

چيست قرآن مشعل راه نجات

چشمه آب حيات

رهنماي متقين است اين کتاب

مونس اهل يقين است اين کتاب

اين کتاب از راستي دم مي زند

بانگ حق جويي در عالم ميزند

مي نمايد راه خير از راه شر

چون بود روشنگر راه بشر

سينه ها را پر زايمان مي کند

گوهر دل را درخشان مي کند

رهنمون سازد به راه مستقيم

راه پاکان راه مردان سليم

تا که راه ازچاه گرددآشکار

نکته ها گويد به ما پروردگار

مي دهد از سعي و کوشش اين ندا

ليس للانسان الا ما سعي

ما زقرآن دور مانديم اي دريغ

بي سبب مهجور مانديم اي دريغ

حکم آن را پشت سر انداخته ايم

بر هواي نفس خود پرداختيم