وداع با رمضان


برگ تحویل می کند رمضان     بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر، زود برفت
دیر ننشست نازنین مهمان

ادامه نوشته

معرفی کتاب اشعار محمد یوسف رسول آبادی و شرح حالی از ایشان

معرفی کتاب

این کتاب بخشی از اشعار ادیب توانمند و نازک دل شهر پاوه مرحوم محمد یوسف رسول آبادی متخلص به هاوار را برای دوستداران شعر و هنر ارائه داده است.

زنده یاد کاک یوسف در زمستان سال 1331هجری شمسی به علت دوری اجباری خانواده از پاوه و هورامان در شهر کرمانشاه  چشم به جهان گشود.در این مدت پدر ایشان از طرف نظام حاکم بر هورامان و پاوه که همان حکومت محلی و عشایری(ده ره به گایه تی) بود همانند تعداد زیادی از افراد نامدار و فرهنگی این شهر در تبعید اجباری به سر میبردند.

بعد از پایان حکومت بگزاده ها در هورامان همراه خانواده به شهر پاوه باز میگردند.ودر وطن آبا و اجدادی خود در دامن شاهو وطبیعت زیبا و افسونگر پاوه راه پرافتخار زندگی خود را میپیماید.

ادامه نوشته

الهی ... خواجه عبدالله انصاری


الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست دستم گیر که جز فضل تو پناهم نیست. الهی ترسانم از بدی،خود بیامرز مرا به خوبی خود. الهی بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما بی آب مکن. الهی هرکس ازآنچه ندارد مفلس است و من از آنچه دارم. الهی ابوجهل از کعبه می آید و ابراهیم از بتخانه،کار به عنایت بود ،باقی بهانه.
الهی اگر مجرمم، مسلمانم و اگر بد کرده ام پشیمانم. الهی کدام درد از این بیش باشد که معشوق توانگر بود و عاشق درویش     

الهی! نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.
الهی! ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

بنویس ای قلم ...نوشته ی خانم امیره صالحی

بنویس ای قلم خودسر خودسر بنویس، من که اختیاری ندارم گه که دل غوغا کند، گه که معرکه ای بر پا کند ، گه که او بیچاره ای چون مرا رسوا کند .

بنویس برایم ، از راز گل میخک ، از سوسوی تماشایی ستاره ی سحرگاهان از در دل گریستن و بر زبان هیچ نگفتن مادر که چگونه روزگار قامت رعنایش را خم می کند.

بنویس برایم که چگونه یک با یک برابر است ؟

بنویس که چگونه صداقت و محبت را در پشت میز و نیمکتهای فرسوده کلاسها آموختیم .

چگونه پاهای من که روزی راه رفتن را از یاد برده بودند اینک می خواهند از من بگریزند و به ستاره ها بیاویزند. بنویس از چه سان بنفشه بر لب جوی سر به زیر دارد ؟ و چرا نیلوفران آبی تیغ ندارند ؟

بنویس ای قلم از بوی نان تازه ی مادر و صدای خنده ی فرشتگان ، از لبخند شیرین پدر و دستان پینه بسته ی کارگری که پیامبر برآن بوسه زد .

بنویس از کوچ پرستو ها و آواز سینه سرخها بر شاخ و برگ درختانی که ریشه در قلب باغبان دارند . از بوی علفهای وحشی و لالایی پر سوز مادر بر گهوارهی هستی بنویس .

آری بنویس ای قلم خود سر خودسر بنویس من که اختیاری ندارم .

گذری کوتاه بر مقوله عشق:


هرکه عاشق دیدیش معشوق دان       کاو به نسبت هست هم در این و آن

جمله معشوق است و عاشق پرده ای     زنده معشوق است و عاشق مرده ای

در دل عاشق بجز معشوق نیست          درمیانشان فارق و مفروق نیست

( حضرت مولانا )

می خواهم از عشق بگویم:

از چه بگویم !

چگونه بگویم !

عشق همان آب میوه است .

عشق همان بی اشتهایی است که در لحضه شور و هیجان به تو دست می دهد.

عشق همان سردی و گرمی د ستان توست.

و

عشق دمای بدن را چه خوب تنطیم می کند .

عشق بورزید و عاشق باشید و عاشق بمانید

تقدیم به عاشقان عشق بی دلیل

گردآوری آزاد انفرادی

 

با تو حکایتی دگر.... (فردمنش)

 با تو حکایتی دگر این دل ما بسر کند**شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

 باور ما نمی شود درسر ما نمی رود**از گذر سینه ئ ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام** کور شوم جز تو اگر زمزمه یی دگر کنم

 مقصد ومقصودم تویی عشقم ومعبودم تویی**از تو حذر نمی کنم سایه مگر سفر کند

چاره ئ کار ما تویی یاور و یار ما تویی **توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند

 مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم** قاضی درگاه تویی حکم سحرگاه توای

 

دلسرد

 شعر دلسرد از منظومه مرگ رنگ از سهراب سپهری


قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است

پرتویی لغزد اگر بر لب او،

گویدم دل : هوس لبخندی است


خیره چشمانش با من گوید

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان ، با من گفت

آتشی کو که بسوزد دل ما؟


خشت می افتد از این دیوار

رنج بیهوده نگهبانش برد

دست باید نرود سوی کلنگ،

سیل اگر آمد آسانش برد


باد نمناک زمان می گذرد،

رنگ می ریزد از پیکر ما

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سر ما


گاه می لرزد باروی سکوت

غول ها سر به زمین می سایند

پای در پیش مبادا بنهید،

چشم ها در ره شب می پایند


تکیه گاهم اگر امشب لرزید،

بایدم دست به دیوار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

قصه ام دیگر زنگار گرفت



پرواز مستانه

در زیر نوازش گرم ومهربانانه اشعه های طلایی رنگ خورشید ودر پرواز مستانه دل به بام خانه دوست اینگونه عروج را دوست دارم :

دوست دارم بال بگشایم به سرسبز ترین مکان هستی ، درمهر ومحبت واقعی ریشه برویانم ،پشت به تاریکی وروبه آفتاب کنیم تا معمای شکفتنم را برای همیشه حل کنیم .

دوست دارم همسایه دردهای بلبل شویم تا شاید زبان چهچه هایش را فهمیدیم . دل به زلالی آب بسپاریم تا صفا و پاکی وروانیش سرچشمه زندگی های خاموش گردد.

دوست دارم بهشت کوچکی دراین نا کجا آباد بسازیم که ما وای پاکی برای پروانه ها باشد. بیا که با هم به بازشدن غنچه ها کمک کنیم . وسوی پررمز وراز ستارگان را مشعل کوره راههایی سرد و خاکی خود کنیم .

نوشته ای از خانم امیره صالحی

پرنده همیشه آشنا

 

مرغ سحر ناله سرکن                         داغ مرا تازه تر کن
زاه شررباراین قفس را                          برشکن و زیرو زبر کن
                     
بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرآ
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پرشرر کن
ظلم ظالم جور صیاد
آشیانم داده برباد
ای خدا ای فلک ای طبیعت
شام تاریک ماراسحر کن
نو بهار است ،گل به بار است
ابرچشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ وتاراست
شعله فکن در قفس ای آه اتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل ازاین
بیشتر کن
مرغ بیدل شرح هجران مختصر،مختصر، مختصرکن
عمر حقیقت به سر شدعهد و وفا بی سپر شد
ناله عاشق وناز معشوق هردو دروغ وبی اثر شد
راستی ومهر ومحبت فسانه شد
قول وشرافت همگی ازمیانه شد
ازپی دزدی وطن ودین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک جور ارباب
زارع ازغم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پرمی ناب
جام ما پرزخون جگر شد
ای دل تنگ ناله سرکن
از قوی دستان حذز کن
ازمساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهر بده آب آتشین
پرده دل کش بزن ای یاردلنشین
ناله برآرازقفس ای بلبل حزین
کز غم تو سینه من پرشرر شد
کز غم تو سینه من پرشرر شد
پرشررشد پر شرر شد.

ما ز قرآن دور مانديم اي دريغ


چيست قرآن

چيست قرآن؟ گفته پروردگار

معجز پيغمبر والاتبار

چيست قرآن زمزم جوشان عشق

رمز هستي راز خلقت جان عشق

چيست قرآن آفتاب زندگي

دفتر انديشه پايندگي

چيست قرآن مشعل راه نجات

چشمه آب حيات

رهنماي متقين است اين کتاب

مونس اهل يقين است اين کتاب

اين کتاب از راستي دم مي زند

بانگ حق جويي در عالم ميزند

مي نمايد راه خير از راه شر

چون بود روشنگر راه بشر

سينه ها را پر زايمان مي کند

گوهر دل را درخشان مي کند

رهنمون سازد به راه مستقيم

راه پاکان راه مردان سليم

تا که راه ازچاه گرددآشکار

نکته ها گويد به ما پروردگار

مي دهد از سعي و کوشش اين ندا

ليس للانسان الا ما سعي

ما زقرآن دور مانديم اي دريغ

بي سبب مهجور مانديم اي دريغ

حکم آن را پشت سر انداخته ايم

بر هواي نفس خود پرداختيم