آهای آدم دورو با تو ام

چرا بعضی از آدما انقدر دورو هستند…. فکر می کنم صداقت تنها چیزیه که تو این دوره زمونه خیلی خیلی کم پیدا میشه… وقتی به آدمای دور و برت محبت خالصانه میکنی و ازشون جز دورویی چیزی نمی بینی چیکار از دستت برمیاد؟ منظورم کسانی هست که اسم دوست رو روی خودشون میزارن اون موقعی که بهت نیاز دارن قربون صدقه ات میرن و فدات می شند ولی هر زمان که دیدن تو ممکنه که موقعیتشون رو به خطر بندازی پشت سر برات میزنن… اونایی که تو رو به خاطر کارت دوست دارند نه به خاطر خودت… حالم از این جور آدما بهم میخوره... آدمایی که الکی میگن تو و شرایطتت برامون مهمه ولی بعد برای این که کار خودشون کمتر بشه حاضرند تو و شرایطتت  فداشون بشین… دلم خیلی گرفته به خاطر صداقتم به خاطر محبتهای بی دریغم به خاطر دستای مهربونم که واسه اینجور آدما کار کرده… به خاطر لحظه هایی که سعی کردم باری از رو دوش اینجور آدمها بردارم…. و به خاطر این که اگه هر کی بهم گفت که این آدم دورو هست باور نکردم آنقدر ناراحتم که حتی نمیتونم مثل قدیما بنویسم... توی این دنیای مسخره به کی میشه اطمینان کرد؟ کاشکی دلها شیشه ای بودن اونوقت میشد توشون دورویی ها رو دید اونوقت کسی دیگه نمیتونست هر بلایی میخواد سر دلت بیاره و بعدم راهشو بکشه و بره… از موقعی که سعی کردم که خوب باشم و مهربون هر جا دیدم کسی نیاز به حتی لبخند من داره دریغ نکردم… اما گاهی آدم از این که حتی نگاه مهربونشو حروم یه آدم نفهم کرده پشیمون میشه…

منبع :http://www.yasamanramezani.com/?p=681

برادرجان شرمنده ام ....

برادر جان حس می کنم بی سرپناه بودنت و همیشه گرسنه بودنت را ، آغوش تو تمام سرپناه کودکی است که در معصومانه ترین دوران زندگیش  به سر می برد

برادر جان تمام ثروتت را چه عاشقانه بخشیدی و چگونه عشقت را در آغوش کشیدی و پشت پا زدی بر مدعیان عدالت و حقوق بشر

برادرجان رمضان است و حس گرسنگی و تشنگی ، ماهی که فقط به فکر آن هستیم زود عبور کند تا گرسنگی کودکان و بچه ها و آدمهای به نان شب محروم را نبینیم ودرک نکنیم تا نبینیم کودکان یتیم و همیشه گرسنه را که ماهها و شاید سالها در گرسنگی به سر می برند و بدون سحری و بدون افطاری روزه می گیرند و صدایشان هم فقط گهگاهی در لنز دوربین ها شاید دید و شنید .

برادر جان سهم تو در این دنیا چیست ؟ برادر جان خوشا به شرف و غیرتت که آغوش تو بزرگترین کاخ و قصر برای برادر کوچکت شده است افسوس از این زندگی تیره و تاری که ما آدمها برای خودمان ساختیم .

برادر جان من شرمنده ام اگر از دستم کاری بر نمی آید ، برادرجان من شرمنده ام اگر در موقع افطار یادم رفت گرسنگی شما را ؟ برادر جان شرمنده ام  برادر جان شرمنده ام ...

درد دلی با ماه رمضان / فرهاد صالحی

سلام رمضان ماه مهمانی خدا حالت چطور است ؟

حال من زیاد خوب نیست درد دارم دردهای طاقت فرسا ،

دلم گرفته است رمضان می دانی چرا ؟ نه از تو، نه، رمضان عزیزم ، دل من از غصه ی آدمها گرفته  است رمضان جان،دلم گرفته از این دنیای فانی که آدمها را به بازی گرفته است . دلم گرفته از ریا کاری آدمها از دروغاشون از عدالتی که ندارند

رمضان ماه خوبم دلم شکسته از آدمهای بی صفت ، نمک نشناس ، از ادمهای منافق  از وعده های سر خرمن شون از تظاهر کردناشون ، دلم گرفته از پارتی بازیهای آدمها ، رمضان دلم گرفته از غصه ی خانواده های یتیم و محروم ، دلم شکسته از چهره ی زرد مادرایی که چشم به راه اشتغال فرزندان تحصیلکرده شون هستند دلم گرفته از داد مظلوم ، رمضان جان ماه گلم غصه هام زیاده نمی دونم چی بگم شاید نگم بهتر باشه می دونی چی دلم گرفته از کسایی که با آبروی عاشقا بازی می کنند

دلم گرفته از تبعیض هایی که تو شهر می بینم از پولدار و بی پول کردن این و اون از دعواهای پولدارها بخاطر پول بیشتر، از نابود شدن نسل جوان بخاطر بی کاری و بی پولی ، از شقایق های شاهو که در دام اعتیاد افتاده انددلم شکسته . دلم پر پر شده واسه بچه های یتیم و محروم که به نان شب محتاجند. چی بگم رمضان جان .


ادامه نوشته

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان گرامی باد

التماس دعا ...

مد 1400 ساله ...


آهای.....آهای......بله درسته تو رو می گم تویی که دنبال مد می گردی وشب و روز تو اینترنت واطرافت دنبال مد هستی می خوام یه سری مدها رو برات بگم اما مدهایی که برمی گرده به 1400سال پیش یعنی برمیگرده به زمان پیامبر اسلام منجی بشریت محمد رسول الله(به این خاطر به 1400 سال پیش برمیگردیم که خداوند درقرآن فرمودند: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ امروز دين شما را برايتان كامل (مائده3)(یعنی در1400سال پیش که عصر پیامبر می باشد خداوند همه چیز را برای ما کامل ورو کرده حتی مدروز.درهمین راستا خداوند به پیامبر اکرم امر کرده بود که یه سری مدها روبرای دوستدارانش بگه.کسانی که از این مدها پیروی می کردند(اصحاب/تابعین ودوستداران سنت رسول الله بودند)مدبود که همه روزه 5بار باآب وضو بگیرند و روح وروانشون روآرامش دهند بانماز بسوی خداوند.مدبودکه همه روزه نماز جماعت بخونند.مدبود که همه ی دوشنبه ها و پنج شنبه ها رو روزه ی سنت بگیرند.مدبود که یک ماه کامل روبرای خدا روزه بگیرند واون ماه ماه رمضان بود.مدبودکه همه شبه سوره ی ملک روبخونند(چون شخص رواز عذاب قبر حفظ می کنه) مد بود که همه جمعه سوره ی کهف رو بخونند(که این باعث می شود بین دوجمعه رو نورانی کنه)مدبود که شب جمعه سوره ی دخان روبخونند(تمام گناهان اون شب جمعه رو می بخشه)مدبودکه همه روزه اذکار المصباح ومساء رو بخونند مدبودکه همه شبه سوره ی واقعه روبخونند (تاهیچگاه فقر با اونها سرایت نکنه)

منبع : وبلاگ لا تقنطوا

پسر و دختر معلول شما حق ازدواج و عاشق شدن دارید

این دل نوشته از آقای احسن احمدی معلول خانقاهی است که با انشاو تایپ خود ایشان بدون ویرایش منتشر شده که بسیار زیبا و جالب به مقوله ی عشق و ازدواج پرداخته است

نمیدونم چراولی به ذهنم رسیدباپدرومادراحرف بزنم پدرومادرایی که فرزندمعلول دارن وقتی می بینی این پدرومادرباتمام وجودبرای موفقیت فرزندمعلولشون تلاش می کنن باخودت میگی خوش به حالشون بااین کاربهشت جایگاهشون هست.امااین پدرومادرابعضی جاهاهم کوتاهی می کنن مثلاجاهای مثل ازدواج فرزندمعلولشون مثلامن بارهاشاهدبودم خانواده ای فرزندمعلول داشتن باتمام وجودبراش تلاش کردن بردنش مهمونی هاباوجوده پله هاومشکلات.یاتوی مواردی مثل لوازم موردنیازش کمکش کردن اماباوراینکه فرزندمعلولشون حق ازدواج داره رودروجوداین پدرومادراحساس نمی کنی چراواقعا؟چون پسرشون معلول هست؟یادخترشون معلول هست؟مگه آدم معلول حق ازدواج نداره؟....

 

ادامه نوشته

رمضان مهمانی است که آن را گرامی بدارید

رمضان مهمانی است مهمان دار، که اگر گرامی بداریمش ما را گرامی داشته و با آمدنش برکات و خیرات را برای ما به ارمغان می آورد.   

مهمانی که میزبان است و شاید هرکدام از ما آخرین باری باشد که در میهمانیش شرکت می کنیم..!

یا اینکه پس از سالهای کوتاهی مهمان دیگری خواهد شد … پس بیا تا مهمانمان را گرامی بداریم!

و بیا تا از برکات میزبانمان بهره ببریم!

تصور کن که مهمانی عزیز به سوی تو آمده و می دانی که بعد از روزهای کوتاهی با او وداع می کنی و دیگر هرگز او را نخواهی دید..!

چه گونه از او پذیرایی می کنی و چگونه او را گرامی می داری؟

ادامه نوشته

  پدر، مادر من معتاد شده ام ... به قلم کاک مدرک ولدبیگی

  پیامبر اسلام می فرمایند:   "هرکس مشکلی از مشکلات دنیای برادرش را آسان کند خداوند مشکلات قیامت او را آسان می کند"

ما امروز می خواهم درباره مشکلی که بسیاری از خانواده های ما با آن دست به گریبان هستند بنویسیم درباره دردی که گرفتار شدن به آن برابر با نابودی فرزندمان، خانواده و تمام ارزشهایی است که در زندگی برای بدست آوردن و حفظ آنها تلاش کرده ایم، و با سهل انگاری خودمان در یک چشم به هم زدن همه را از دست خواهیم داد، خانواده، آبرو، امنیت ، سلامتی، صداقت و...

پدر مادر من معتاد شده ام

ما امروز در شهرمان پدر و مادرانی را داریم که فرزندشان در کمال ناباوری این جمله را به زبان می آورد، چند کلمه پر از افسوس......

ادامه نوشته

جاده ی گردشگری پاوه و فرهنگ شهروندی...

جاده ی کمربندی فضایی زیبا و منحصر به فرد است که شاید در کل ایران تک باشد این جاده که مثل کمربندی در میان کوهها قرار گرفته است . با نمایی زیبا روبه شهر هزار ماسوله ی پاوه قرار دارد که این زیبایی آن را دو چندان می کند  این مکان زیبا شاید بهترین مکان برای پیاده روی باشد که با همت شهرداری شهر پاوه صندلی و وسایل ورزشی و همچنین وجود آلاچیق های زیبا ، زیبایی آن را دو چندان کرده است . و بسیار مشاهده شده است که زوجهای جوان آغاز زندگی مشترکشان را در این مسیر زیبا شروع کرده اند . و این شادابی ،جوانی و تصویر زیبای شهر و دمیده شدن شکوفه های بادام در دامنه ی کوههای متصل شده به این جاده ی زیبا ، زندگی را برای هر انسانی مفرح تر و شاداب تر و آرامش بخش تر می کند .

ادامه نوشته

بهار و شاید یادی از قیامت...

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست (سهراب سپهری)

زمستان هم با تمام خود خواهی هایش رفت . زمستانی که هرگز رفتنش را باور نداشت ولی در زیر لایه لایه های  برف این جوانه های سبز بودند که برف سرد را کنار زدند و رشد کردند و خبر از بهاری زیبا با شکوفهای گیلاس  دادند و چنین است زندگی ، گذشتن از زمان اجباری است که ما آن را جشن می گیریم ما یکسال دیگر از زندگی را با تمام رنگهایش سبز،زرد ، نارنجی و سفید پشت سر گذاشتیم و دوباره به رویش و تولدی دیگر رسیدیم و این مدور بودن ادامه پیدا می کند تا به قیامت .

آری تا به قیامت که ما مسلمانان به آن معتقدیم اما براستی توشه ای برای این  هدف با خود داریم . براستی بهار و نوروز اهرمی بسیار قوی است برای  اندیشیدن به یکسال گذشته است و این فکر کردن به یکسال گذشتن  را شاید توانست ستونی برای آینده کرد و تغییرو تحولی نو در خود به وجود آورد .

بهار با تمام زیبایی هایش تولدی است نو برای بیشتر فهمیدن زندگی ، و فهمیدن و درک کردن دیگران و شاید دریچه ای باشد برای هدایت به سوی معبود و خالق این همه زیبایی است.

گل، هویت بهار است. و بهار آیینه ی قیامت. در این آیینه خود را تماشا کنیم

 

به استقبال بهار... دل نوشته ای از یک دوست

"الهم صل علی محمد و علی آل محمد "
سلام و صلوات خداوند بر حضرت محمد (ص) و خاندان پاک و مطهر و آل و اصحاب با وفایش.
بحریست بحر عشق، که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان سپارند چاره نیست
آندم که دل به عشق دهی ،خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

این روزها که آرام آرام مهمان خشن ،سفید پوش و مهربان و صد البته پر برکتمان درحال بستن کوله بار و قصد سفر،و دوری نه ماهه از ما را دارد، و در پی آن زمزمه های آمدن مهمانی زیبا روی ،دلفریب و زودگذر به گوش می رسد،و به نرمی عاشقان را شیفته خود می کند،مردم دیارمان در تب و تاب فراهم کردن مقدمات ورود این مهمان جدید و البته پر خرج و پرهزینه هستند. اگر در روزهای اخیر ،که تا آمدن بهار ،روزهای تقریباًزیادی باقی است، به بازار و محلهای خرید روزانه مردم سر بزنیم، جدای از ترافیک بسیار خسته کننده و عذاب آور ،این مکانها ،علی رغم بالابودن قیمتهای اجناس و لوازم مورد نیاز مردم ،بسیار شلوغ و خرید و فروش بسیار پر رونق است که از این بابت خدا را صد مرتبه شکر. اما چرا این روزها بازار اینچنین گرم و شلوغ و بساط هزینه ها و خرجهای آنچنانی برپاست؟ مگر اسفند ماه با دیماه و شهریور ماه و تیرماه چه فرقی دارد؟مگر روزها و ماههای خداوند چه فرقی باهم دارند؟ مگر نه این است که در تمام ایام سال لطف و کرم و محبت خداوند سراسر زندگیمان را پوشش داده است ؟پس چرا روزهای پایانی سال ؟و چرا این همه خرج این همه هزینه و این همه فراموشی خدا؟ 

ادامه نوشته

نامه ای به نماینده ... به قلم کاک عبید فخرالدینی

جناب آقای دکتر منوچهری

با سلام و احترام به استحضار می رساند با توجه به تاکید رهبر انقلاب و مسئولین عالی رتبه کشور بر لزوم توجه به امر تولید و ایجاد ساختارهای مناسب جهت خود کفایی در تولید محصولات غذایی و کشاورزی، متاسفانه باید گفت: در طول سه دهه اخیر وضعیت  کشاورزی شهرستان پاوه روندی روبه نزول و حتی روبه نابودی داشته و با بی توجهی به مشکل اصلی و دغدغه ی باغداران و کشاورزان منطقه، باغات و تولیدات کشاورزی این شهرستان را با خطری جدی مواجه ساخته و کشاورزان را از ادامه راه پر خیر و برکت خود نا امید ساخته اند.

هم اکنون کشاورزان زحمت کش این دیار تنها برای سرسبز ماندن درختانشان می کوشند نه برای کسب در آمد و گذران زندگی...، آنها میراث پدرانشان را با مشقت و سختی طاقت فرسا پایدار نگه داشته اند و با زحمات بی دریغ خود به شهر و سرزمین شان خدمت کرده اند. اکنون یکایک باغداران و کشاورزان این دیار چشم به برکات آسمانی دارند و از درگاه خداوند منان طلب نزول باران پر خیر و برکت دارند و آنچنان که خود می گویند دیگر امیدی به پیشرفت بخش کشاورزی این شهر ندارند... متاسفانه کم کاری هایی در بخش کشاورزی در شهر پاوه وجود دارد که با عث دل رنجیدگی و ناامیدی کشاورزان شده است

 
ادامه نوشته

برای فرزندم ... نوشته ی خانم امیره صالحی

انسانهای توانمند انجام می دهند و عمل می کنند و انسانهای عاجز و ناتوان انتقاد می کنند و کرده های دیگران را زیر ذربین عیب جویی  و ایراد می برند. فرزندم : آرزو دارم چون عقاب بلند پرواز و والا نشین باشی ، نه چون کرکس همیشه لاشخور بودن ، که انسانهای کرکس صفت راه به جایی نمی برند و همیشه وبال  گردن  دیگرانند .

فرزندم در سیاه بازار هستی آنجا که صداقت و انسانیت و یک رنگی بهایی سنگین دارد تو زلال باش آنچنان زلال که حتی دیگران در زلالی تو تصویر خویش را پیدا کنند . بر بازوان خود تکیه کن که رنج شانه هایت با گنج قارون برابر است بدان که احساس لطیف انسان آنجا زیباست که در اوج شادی بخندی و در درد و رنج اشک بریزی .

فرزندم هرگز به هوشمندیت نناز زیرا انسانی که به هوشمندی خود افتخار می کند مانند شخصی زندانی است که به وسعت زندانش می بالد می دانم که عقل عادلانه ترین چیزی است که خدا به بندگانش ارزانی داشته ، زیرا هیچکس از سهم عقل خود ناراضی نیست اما بدان عقل تمام انسانها در برابر عظمت کائنات قطره ای بیش نیست .

فرزندم همیشه مواظب گفته هایت باش چیزی نگویی که همیشه ی عمر از گفتن آن دردمند شوی ، زیرا به قول بزرگان تاریخ  تو ارباب سخنان ناگفته ات هستی هر لحظه که از زبان و اندیشه ات خارج شدند ، تو عبد و نوکر سخنانت می شوی و هیچ راه چاره ای نداری .  از انسانهای چاپلوس ، دروغگو و پر حرف تا می توانی دوری کن زیرا حتما تو را در آتش خویش خواهند سوزاند . برای خودت و باورت زندگی کن نه برای آنکه ندانسته تو را قضاوت می کند .

فرزندم : تو را با عصاره ی جوانی و عشقم به انسانیت فرا می خوانم و برایت فردا های روشن و زلال آرزو مندم .

حس غریب من ... فرهاد صالحی

سکوت عجیبی  احساسم را فرا گرفته بود.  نه نای خندیدن داشتم  و نه  نای گریه کردن را ،هر چه که بود احساس خوبی  نبود بارها این احساس رنج آور را تجربه کردم احساسی  که همیشه در مواقعی که کاری ازدستم بر نمی آید تجربه می کنم  وقتی در بمبست کمک به دیگران قرار می گیرم این حس در من شعله ور می شود براستی که حس درد آوری است که هیچ مسکنی نمی تواند آن را آرام کند بجز ...

این حس تلخ یا چیزی متفاوت تر و بدتر از تلخ را در هنگام گناه هم دیده ام و این سکوت با عرق سردی بر پیشانیم  چاشنی  احساس عجیبم می شود و اینبار هم مسکنی بجز...

وقتی در دامنه کوه در روی صخره ای به نظاره ی هستی و طبیعت خداوندی می نشینم این بار افکارم هستند که نا خودآگاه این حس عجیب و ساکن را به سرآغ من می آورند ومن هم ناچار و محکوم به پذیرش این حس آلام مانند می شوم و بازهم منجی من جز...

سکوت مرگبار قبل از سفر هم  بی شباهت به حس ساکن من نیست که آرام آرام تا لحظه حرکت شدید و شدیدتر ادامه پیدا می کند و این بار هم  درمانم در دست اوست ...

آری او ، او ، او

او تنها منجی است و او تنها کمک کننده است و او تسکین دهنده دردها و احساسهای رنج آور است و من چه  بی گانه بودم با او و چه دردهای از دوری او را تجربه کردم  فارغ از اینکه اوست آرامش دهنده دردها و قلبها ..

اوست و بس . خدا 

دل نوشته : فرهاد صالحی

ساده بی آلایش و پاک چون مردان کلاه دستمالی....

مومن باید صاف باشد بی ریا ، بی دروغ ، مومن باید دو رو نباشد پشت سر برادر دینی خود غیبت نکند و پشت سر او بد گویی نکند مومن نباید عیب و کمبود خود را به دیگران ببندد نسبت به دیگران بد بین نباشد . دروغگو نباشد  به دیگران تهمت نزند و...

این جملات کوتاه پیرمردی کلاه دستمالی  بودند که فارغ از دنیای ماهواره  و اینترنت و کتاب و شعر و جامعه و دلارو قیمت  و.. خطاب به من گفتند براستی نصیحت صاف و بی غل و خشی است  نصیحتی رایگان و بدون هیچ دستمزد و حق آموزشی، چه جملات ساده و دلنشینی که اگر به عمل تبدیل کنیم  می توانیم زندگی با سعادت و زیبایی داشته باشیم

زندگی هر چند با فقر و سختی همراه باشد اما با داشتن یک اخلاق درست و انسانی فارغ از هر عقیده و دینی  زیباو ایده آل می گردد انسان می تواند با نصیحت پیرمردی دنیا دیده  و با رعایت چهارچوبی انسانی به قله های رفیع انسانیت و سعادت برسد . براستی که سعادت خیلی دور نیست و خیلی سخت نیست در چند جمله ی پیرمردی ریش سفید و کلاه دستمالی با چشمانی کم سو اما سرشار از نورحقیقت  خلاصه می شود  گهگاهی مقایسه می کنم پیرمردهای نسل قدیم را با امثال خودم و خیلی وقتها متاسف می شوم  برای خودم که ما چه هستیم و آنان چه  بودند

آری مرد بودن ارزش داشت مردانگی مرد می خواست  نه چیز دیگری قدیما دوست پشت سر دوستش بهتان نمی بست دروغ  نمی گفت دنبال ضعف و عیب دیگری نبود عقده های خود رو نثار دوست نمی کرد وفا وجود داشت برای رسیدن به خواسته های دنیایی و بی ارزش خود با شخصیت و آبرو و حرمت کسی بازی نمی کرد . اما...

یادشون به خیر مردان( نان جوی) که الان که الانه جویدن این نانها برای جوانان ما سخت و دشوار است اما آنان با عشق و اعتقاد خود این نانها را می خوردند و شاکر نعمتهای خداوندی بودند و انگار که با خوردن این نانها بهترین غذای دنیا را خورده اندو همیشه شکر بر سر زبان آنان بود و هست . اما امروز ما جوانها در بهترین غذاها و حتی مخلوطی از بهترین غذا ها را می خوریم اما رضایت نداریم .  دلم گرفته برای مردان و پدران نسل قدیم همان مردان کلاه دستمالی که امروز نفر به نفر از جمع ما کم می شوند و ما این کوچ غم انگیز را نمی بینیم  و شاید هم چاره ای نداریم  جز به دیدن این کوچ غم انگیز .

کلاه دستمالی های شهر من یک تاریخند یک فرهنگند، شاید از دیده روند ولی همیشه در دل می مانند شاید جملات  ساده ی من نتواند بیانگراین پاکی و صداقت و صافی این نسل طلایی  و این عزیزان باشد اما قلب من می تواند و درک می کند این پاکی و بی آلایشی و صداقت را .

برای سلامتی و سربلندی تمام مردان کلاه دستمالی دعا کنید

 

مشکلات شهرمن ... به قلم کاک عادل شریفی

تا حالا فكر كرديد شهري كه در آن زندگي مي كنيم با چه مشكلاتي دست و پنجه نرم مي كند؟و یا اساسی ترین مشکل شهر ما چیست ؟
هر شهري كم و بيش با مشكلاتي روبرو هست. اين مشكلات در جايي حاد و در شهري ديگر كمرنگ هست. در بعضي از شهر ها به چشم نمي آيد و در بعضي از شهرها مثل شهر ما چشم گير است.
شهري را نمي توانيد پيدا كنيد كه در آن از مشكلات شهري خبري نباشد.
شايد در لحظه اول فكر كنيد شهرمان هيچ مشكلي نداره اما با كمي دقت و نگاه به اطراف خودتون تمامي مشكلات شهري رو به راحتي حس خواهيد كرد.
متاسفانه شهري كه ما در آن ساكن هستم با یک نگاه سطحي هم ميتوانيد پي به مشكلات ببريد. من اين مشكلات را به طور خيلي خلاصه به بشرح ذیل جمع آوری نموده ام.

الف-  بيكاري اكثر مردم و يا شاغل بودن به صورت فصلی ( شهرستان پاوه دارای بیشترین آمار تحصیل کرده بیکار در سطح استان میباشد)
ب- نبود بیمارستان مجهز و یا مرکز درمان بستر و یا فوریت های پزشکی کارآمد در شهر ( قطعا خود شما شاهد بوده اید که کوچکترین مورد اورژانسی را به کرمانشاه یا جوانرود اعزام میکنند)

ج-  نا مناسب بودن جاده های ارتباطی شهر به دیگر شهرها

د  - کمبود افراد آموزش ديده و متخصص در سازمان هاي اداره كننده شهر

ر-  نبود و یا کمبود کارخانجات ویا کارگاههای تولیدی جهت اشتغال جوانان
ز-  نا مناسب بودن خیابانهای شهر و تعداد کثیری از کوچه ها . که این مستقیما بر میگردد به شهرداری و شورای شهر

س- نبود مراکز فرهنگی و هنری در شهر

ش- نبود مراکز تفریحی مناسب(پارک مناسب) و مراکز ورزشی استاندارد در شهر

ص- عدم آشنايي مردم با قوانين و مقررات مربوط به مديريت شهري و ايجاد مشكلات ناشي از اين عدم آشنايي

ض- نحوه برخورد نامناسب با ارباب رجوع در سازمانهاي اداره كننده شهر و سردرگمي ارباب رجوع در سازمانهاي مذكور

ط- گرانی غیر متعارف مسکن – زمین و اجناس مورد نیاز مردم در سطح شهر ( در شهر ما گرانی در مقایسه با سایر شهرستانها بیشتر به چشم می خورد از قیمت سر سام آور زمین و مسکن و مغازه و کرایه بندیهای غیر معقول مسکن و مغازه ها گرفته تا جزیی ترین مسائل مانند قیمت پوشاک میوه و اجناس خوراکی )

مشكلات دیگرشهرمان چيست؟وچه راههايي را براي برطرف كردن اين مشكلات پيشنهاد مي دهيد؟

 

 

احساس پاییزی من ... همراه با تصاویر ارسالی از کاک بهزاد فتحی

باران پاییزی ببار درختان عطش عجیبی دارند انگار دارند می سوزند از تشنگی  ، ببار باران پاییزی هم احساس کودک جدا شده از مادر ، ببار مانند چشمان کودکی که از جدایی مادرش  سیلابی از اشک در رود چشمانش جاری است .

حس پاییزی من این روزها بیشتر از هر پاییزی ، پاییزی و غمناک است . این روزها پاییز فقط فصل غم انگیز نیست بلکه فصل فصال و جدایی نیز هست .  این روزها هیاهوی بچه های مدرسه ای برای مادری فقط اشک است و بس ، اشکی که در چشمانی به زلالی باران جاری است و فقط باران پاییزی   می تواند این اشکهای زلال را محو کند .

آه احساس پاییزی  من ، دلم گرفته بیشتر از پاییز و کم تر از مادر جدا شده از فرزندش  براستی حس عجیب درد ناکی است . درد دوری مادر و فرزند اما چه باید کرد پاییز ...

صدای کودکان توی کوچه برای مادری  امروز بیشتر از حس پاییزی من دل گیر تر است  .

حس پاییزی من این بار با ناله های بی صدای مادری عجین شده است .  چه می شود دیگر،از رنگارنگی   پاییز هم  یک  رنگش ، رنگ  درد است.  سیاه مثل درد ،تاریک مثل جدایی..،

 نمی شود پاییز فقط رنگهای شاد را داشته باشد باید سیاهی  غصه را هم یدک بکشد و این چنین ، حس پاییزی من ادامه دارد و شیرینی میوهای پاییزی را این پاییز حس نکردم ....

 این تصاویر مربوط است به میوهای پاییزی  روستای دزآور که دوست عزیزم  کاک بهزاد فتحی   برای وبلاگ فرستادن  باتشکر از ایشان امیدوارم همیشه  شما مخاطبین عزیز شیرین کام باشید و برای وصال همه کودکان جدا شده از مادر دعا کنید ... ادامه تصاویردر ادامه مطلب...

   

ادامه نوشته

بوی ماه مدرسه ....

باز آمد بوی ماه مدرسه ... بوی بازی های راه مدرسه

کم کم فصل گرم تابستان به پایان می رسد و ما وارد حال و هوای فصل  زرد پاییز می شویم . تابستان در روزهای پایانیش خبر از فصلی می دهد که رنگا رنگی و تنوع میوهایش زبان زد عام و خاص است .  فصلی که در منطقه پاوه و اورامانات خیلی متفاوت و بسیار زیباست . از هر باغی که در این منطقه عبور کنید صدای  چوبهای بلند ی ( شه ن) به گوش می رسد که با هر ضربه خود گردوهای پرمغز و رسیده  را به زمین می ریزد . و بچه ها و باغداران با شوق تمام گردو ها را جمع می کنند و چه زیباست این پایان و آغاز .

ادامه متن در ادامه مطلب


ادامه نوشته

نخند... از کاک داود شفیعی وبلاگ روشن تر از همیشه

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
…به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس ،
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلاممی گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی

….نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!
آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!
آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بارمی برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جار می زنند
سرما و گرما می کشند،
وگاهی خجالت هم می کشند،……

خیلی ساده....

 

درد دلی از جنس کارگران ساختمانی شهرم....

میدان فلسطین پاوه  یا همان (دره باسام ) درآغاز فصل بهار تا بارش اولین باران پاییزی هر صبح شاهد تجمع قشر زیادی از جوانان و کهنسالانی است که با توشه ای از لباس های کهنه منتظر رسیدن رزق و روزی حلالی هستند که خداوند برای آنان می فرستد. آنها صف می کشند تا کسی به سرآغ آنان بیاید و آنان را برای کار فرا بخواند و هستند کسانی که بی کار با توشه ی خود به خانه بر می گردند تا شاید صبحی نو وروزی نو آغاز شود.

کارگران ساختمانی در شهر ما یکی از مستضعف ترین قشر های جامعه واز آسیب پذیرترین اقشارهستند. آنان قبل از طلوع آفتاب از خانه بیرون می روند وبعد از غروب آفتاب به خانه برمی گردند.  و در اولین دقایق شب به خواب می روند چون نمی توانند نخوابند زیرا آنقدر خسته اند که دیگر توانی در بدن آنان نیست . وبچه های این قشر زحمت کش جامعه حداقل 9ماه از سال را  محروم از یک شب نشینی با پدر می باشند.

این را مقدمه ای قرار دادم برای درد دلی از جنس کارگران ساختمانی شهرم..... ادامه مطلب


ادامه نوشته

برای فرزندان طلاق...

این بار برای فرزندان معصومی  می نویسم که سکوتی پراز فریاد ودرد را در خود جاداده اند و لحظه به لحظه  آن را در خود لبریزتر می کنند و یک روز با فورانی از اشک آن را در آغوش کسی خالی می کنند.

 چرا کسی ؟ چرا مادر نگفتم؟ یا چرا پدر نگفتم ؟ آخر می دونید چیه ؟  این فرزندان معصوم ، فرزندان طلاق اند . و معلوم نیست که درآغوش چه کسی این عقده دیرین را خالی می کنند براستی معصوم تر از این فرزندان وجود دارد.

فرزندانی با رخی زرد و قدرت درک بالا که باید در این زندگیه تار و سیاه برای بودن بجنگند فرزندانی که باید تحمل کنند درد ها و عقدهای دیرین و همیشگی را که همیشه ی همیشه با آنان خواهد بود. بچه طلاق درد ،زیاد دارد از کجا و کدامین دردش بگویم از تمسخر دوستان و همکلاسی ها یا کمبودهای نداشتن پدرو مادرباهم. از سرکوب شدن احساساتش بگویم یا درد همیشه گی و همراهش .  شما بگویید از چهره زرد و پژمرده اش بگویم یا درد سینه اش...ادامه مطلب


ادامه نوشته

نمی دانم تبریک بگویم یا انتقاد کنم .... (روز معلم)

امروز به تقویم که نگاه کردم دیدم روز معلم خیلی نزدیک است و برایم جایگاه معلم خیلی ارزشمند است و ناخود آگاه به یاد معلمان بسیار خوبم افتادم . دلم گرفت یاد دوتا از معلمان خوبم افتادم که در قید حیات نیستند یکی آقای غازی خلیلی معلم ادبیات و املا و انشاء دوران راهنمایی و دیگری کاک عطاء مرادی دبیر فلسفه و منطق و دینی و قرآن که در جوانی بر اثر سانحه رانندگی جان به جهان آفرین تسلیم کردند. خدا رحمتشان کند دو استاد بی نظیر برای این منطقه بودند وچه تلخ بود لحظه وداعشان .

براستی پاوه جای چه معلمان و مردان بزرگی است شهر من که به دار العلم مشهور است بی خود نیست که دارالعلم است شما کدام نقطه ایران را می توانید نام ببرید که دانشگاهی باشد و یک جوان از اورامانات در آن مشغول تحصیل نباشد شهر من پاوه بی خود نیست که هر ساله بیشترین درصد قبولی در کنکور را دارد واین مرهون زحمات معلمان و دبیران واستادان عزیزی است که از جان مایه

می گزارند برای پیشرفت کودکان و نوجوانان و جوانان این منطقه .

چه بسیارند معلمان دلسوز جامعه ما که در اوج گمنامی چه خدمات بزرگی را به جامعه  ما ارائه دادند خدماتی که سالهای سال اثرات آن را به وضوح در جامعه

می بینیم ولی به راحتی فراموش می کنیم .

آمار بالای قبولی در شهرهای نودشه ، نوسود ، و پاوه و کسب رتبه های یک رقمی نشان از به ثمر نشستن زحمات  معلمان عزیزی است که امروز من و شما بی تفاوت از کنار آنان رد می شویم وحتی از دادن سلام به آنان پرهیز می کنیم و زحمات جبران ناشدنی آنان را فراموش می کنیم .

معلمانی همدرد با درد شاگرد ، کسانی که گچ های رنگی را کنار تخته سیاه چوبی کهنه کلاس درس را می خوردند تا به من و شما بفهمانند دو دو تا چهارتامی شود و به ما بفهمانند الفبای زندگی را...ادامه مطلب

ادامه نوشته

دلتنگی ها ... ارسالی آزاد انفرادی

به نام آفریدگارزیبایی ها

زندگی باغی است که با عشق باقی است

مشغول دل باش نه دل مشغول

بیشتر غصه های ما از قصه های خالی است

پس بدان اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین است.

دلتنگم .....

دلتنگم از این روزگار ...دلتنگم از این قانونهای بی  قانون...

سرگردانم....

سرگردان عشق....

سرگردان مهربانی....

محتاجم ....

محتاج دوستی ...ادامه مطلب

ادامه نوشته

مرگ بر گرد سفید ، مرگ بر سم سیاه

خانه آتش گرفت و ویران شد. دیدم کامهای پدر را که بر لب گرد سفید بوسه می زد . با هر بوسه ی پدر، جزیی از خانه آتش

می گرفت . کام اول را که پدر از گرد سفید برداشت کارش را در عوض بوسه داد. کام دوم را که از لبش گرفت قلب مادر را نشانه گرفت . کام سوم مشخص بود فرشها را برد و فروخت . کام چهارم را که زد، قلب ما را نشانه رفت . آه پدر چه ظالمی تو ، خانه را و مادر را از ما گرفتی نوبت چیست این بار؟ آه پدر چه می کنی با ما تقصیر تو است یا ما، که در دام تو افتادیم . آه پدر لعنت بر گرد سفید که سوزاند قلب و وجودت را . که سوزاند مادر را ، برادر را ، و خواهر را .

لعنت بر گرد سفید که سوزاند خانه را. لعنت بر گرد سفید که آتش زد جامعه را . آه خدایا می شود دید جامعه را بی گرد سفید . آه خدایا تا به کی درد برادر را باید دید . آه خدایا می شود دید نابودی اعتیاد را . آه خدایا درد بی درمان قرن ما را می شود درمان دید آه خدایا تا به کی دید رنگ زرد همکلاسی را . آه خدایا همکلاسی ما در تابستان از سرما می لرزد  آه  چرا؟ می شود دید باز او را . در کنار ما بدون گرد سفید و سیاه . آه خدایا غصه و درد دارم از اینها از پلیدی ها .

مرگ بر گرد سفید ، مرگ برسم سیاه ، مرگ بر اعتیاد ....


خود واقعی ....

من واقعی چه شکلی دارم چه شخصیتی دارم ؟

هفته پیش با یکی از دوستانم صحبت می کردم که خیلی به فکر فرو رفتم دوستم می گفت امروزه هر انسانی باید با توجه به موقعیتی که در آن قرار دارد شخصیت خاص آن موقعیت رو باید داشته باشد .

این فکر من رو توخودم به فکر برد که آیا در واقع همینگونه است ؟ یعنی ما در هر جایگاهی که قرار داریم باید با شخصیت مخصوصی رفتار کنیم ؟ مثلا اگه من معلمم باید سر کلاس یه جوری باشم و در خانه هم یه جور دیگه و وقتی در محیط دوستانم هستم یه جور دیگه .

هرچی فکر کردم دیدم همانطوریه که دوستم می گفتند در واقع ما به دلیل نیازمندی ها و شرایط جامعه در اشکال مختلف در جامعه ظاهر می شویم  براستی هم همینگونه است  . در پشت ظاهر خود ظواهر متفاوتی داریم و حتی اگر هم بخواهیم نمی توانیم ظاهر واقعی خود را نشان دهیم . براستی من این رو دیده ام و حتی تجربه کرده ام که خود ما شامل چند خود است یکی در محل کار و دیگری در جمع دوستان ویکی هم در خانواده البته خودهای زیادی  همراه پیشرفت جامعه تولید می شوند مثلا خود های مجازی،  و شخصیت و ظاهر ما در فضای مجازی که می تواند متفاوت با واقعیت ما باشد .

می خواهم بگویم در پس پرده کدام است ؟ من محل کار،  یامنی که در خانواده و دوستان و جامعه  و یا من فضای مجازی اما واقعیت این است در خودها و شخصیتها و چهره های متفاوت ما به یک خود و یک چهره و یک شخصیت می رسیم و آن خود واقعی است و اگر یک لحظه فکر کنیم خود واقعی را می بینیم و می شنویم و درک و احساس می کنیم براستی ما تا چه اندازه خودواقعی خود را شناخته ایم ؟ و تا چه اندازه خود واقعی خود را قبول داریم ؟ براستی چند بار در زندگی با خودهای متفاوت همراهمان دیگران را فریب دادیم ؟ براستی برای رفع یک نیاز چند بار در زندگی با خودهای تقلبی دیگران را فریفته ایم ؟و یا شاید دیگران با خود های غیر واقعی ما را فریب داده اند. البته شاید خودههایی غیر خود واقعی  ترکیبی باشند برای به وجود آمدن خود واقعی ؟ خلاصه هر چه هست نمی دانم ما شاید آنی نباشیم که هستیم و شاید حتی اگر هم بخواهیم خود واقعی باشیم در جامعه ما نتوانیم باشیم . براستی شما مخاطب عزیز نظرت چیه ؟ من کیستم ؟ خود کیست ؟ خود واقعی چیست ؟ آیا چهرهای ما در مقابل و شرایط مختلف رنگاورنگ نمی شود ؟ آیا امکان دارد ما یه روزی با خود واقعی در جامعه باشیم ؟ نمی دانم تا چه حد منظور خودم را بیان کرده باشم اما به یک نتیجه رسیده ام ظاهر و با طن  انسانها بنا به دلایلی نمی تواند یکی باشد به نظر شما چرا ؟

تحلیل شما چیست ؟

                  

بسی جای تا سف دارد جوانی را مشاهده کردم که به صاحب سلمانی بدهکار بود و نکته ای که برای من مهم بود وشاید باعث شد که این مطلب را بنویسم مدل موی سر و نوع پوشش لباس آن پسر بود . آن پسر هفته ای چندبار به سلمانی رفته و در هرجلسه نزدیک به 4000هزار تومان هزینه آرایش  پرداخت می کند.وجالب این که مبلغ را به صورت  بدهی و قسط قسط می پرداخت . من در اینجا قصد دخالت در کار کسی را ندارم اما برایم ناراحت کننده بود وقتی از وضعیت مالی پدر این جوان با خبر شدم . پدر این جوان شاید به نان شب هم محتاج باشد و پسرش در کمال آرامش برای آرایش موی سرش دست به چنین کاری می زند. براستی هدف این پسر از این کارو آرایش مدوام و بدهکار کردن خود چیست ؟ آیا توجه به ظاهراین قدرارزشمند است که باید دست به چنین کاری زد ؟ آیا این ظاهر مورد قبول جامعه است ؟ من هر چه گشتم به یک نتیجه رسیدم و آن گرایش به جنس مخالف است .که این گرایش چیزی ذاتی است اما نحوه گرایش و ابراز وجود کردن برای من سوال است.

ابراز وجود به چه قیمتی ؟ و به چه روشی ؟

من سوالی دارم که شاید جوابش را شما بدانید آیا دختری اگر وضعیت این پسر را بداند حاضر به همراهی با آن پسر می شود ؟ به نظر من که خیر ولی شاید دخترانی از جنس این پسر در جامعه باشند که باعث تحریک این جوان می شوند . جوانی که برای قرار دادن خود در دل جنس مخالفش حاضر به بدهکار کردن خود و حتی دست به کارهای مخاطره انگیزتری برای جلب توجه می زند ...

شاید به عقیده بعضی ها این رفتار مقبول باشد و آنان بگویند انسان آزاد است و باید هر کاری که بخواهد انجام دهد . سوال من از طرفداران این عقیده این است اگر شما پدر هستید حاضرید دخترتان را به چنین پسری با این خصوصیات برای ازدواج بدهید ؟ آری یا نه ؟ واگر شما برادرید حاضرید خواهرشما زن چنین جوانی با این خصوصیات باشد ؟من قصد برجسته نمایی این کار را ندارم اما این کارها می تواند پایگذار انحرافات و بزهکاری های بسیاری در جامعه شود.

در اینجا می خواهم بگویم  محرک و عامل تحریک به یک اندازه مقصرند اگر قرار بر تقصیر باشد. پسری با پدری زحمتکش و کارگر و کم درآمد دست به رفتاری می زند که مورد قبول قشر عظیمی از جامعه نیست ولی از سوی چشمان دختری تحریک شده و دست به این کار می زند و هر چه پیش می رود دست به کارهای پر خطر و مضر تر می زند مانند سیگار کشیدن که شاید از تحریک یک جمله مانند به تیپت میاد و سیگار مال مردهاست شروع شود و این باعث گرایش به اعتیاد و بزهکاری های دیگر در جامعه شود. پس یادمان نرود از یک وضعیت ظاهری نامناسب می شود به جاهای باریکی رسید و نباید غافل شویم دختری با رفتاری هرز و تحریک کننده می تواند به چه اندازه باعث به وجود آمدن نا خود آگاه و شاید خودآگاه از مشکلات و معضلات و بزهکاری در جامعه شود و نوجوان و جوان در شرایطی که آماده پرورش و تربیت و سازندگی است به بی راه کشیده شود واین بسی جای تاسف دارد که در مقابل آن سکوت شود و قشرهای آگاه جامعه از این کار غافل شوند .  ناگفته نماند امثال چنین پسرها ود خترهایی به وفور در جامعه کوچک شهر ما قابل مشاهده است که از وضعیت شخصیتی و قیافه ای خود ناراضی هستند و دست به کارهایی عجیب و غریب تر از آن می زنند . و مشاهده می شود در قشر مرفه جامعه  عمل ها وجراحی های  پر خطر  زیبایی  یک مد است  ولی تفاوت آن با قشر فقیر جامعه در این است که قشر مرفه از عهده ریخت و پاش و خرج این قبیل کارها بر می آیند اما قشر فقیر نه .  امید است با اقدامات مناسب فرهنگی و اجتماعی نگذاریم نوجوان و جوان جامعه ما در چاه های عمیق تهاجم فرهنگی سقوط کنند زیرا این سقوط دامن گیر جامعه هم خواهد شد و آن وقت آیا دیر نیست ؟ امروز مشاهده می شود موجی از تهاجم های فرهنگی به سوی جامعه ما در حرکت است و گهگاهی هم به مقصدرسیده است و ضربات سنگینی بر پیکر جامعه ما زده است . وما نباید در مقابل این حملات بی تفاوت باشیم چون بنیاد جامعه ما را نابود خواهد کرد.

سیزده بدر روی پشت بام...

اول صبح است وهمه دارند دست به کار می شوند و درتدارک سفری هستند به دامان طبیعت . یکی نان می خره و دیگری گوشت،و... خیلی ها  هم روز قبلش آماده سفر به آغوش طبیعت شده اند. خلاصه همه شاد و سرحال روز سیزده بدر فروردین 1391شروع میشه ...

 سیزده بدر است و اینجا پاوه است ساعت 14. سکوت ، آرامش ، بی بوق و قیل و قال ماشینها براستی پاوه در سکوت چه زیباست . و چه شیرین است شادی مردم .  وهمه چیز بیانگر روزی با حال و شادبرای ما وشهر ماست. ومردم  به سرآغ دیدن اولین ریشه وجوانه ها و گلها به طور مستقیم و بدون سانسور در طبیعت زیبا و بی نظیر شهرمان می روند. ودیدن این شور وشوق هم بسیار دیدنی و زیباست .

مردم امروز، شما در دامن طبیعت نشسته اید و شادو خندان اید و نگاه می کنید سبزی زمین را و گلهای زیبا راو نگاه می کنید بلندی و غرور کوهها را ولی خدا را فراموش نکنید . خدا را که هر سال زنده و مرده کردن طبیعت را با کیفیت ال ای دی و اچ دی به ما نشان می دهد ولی ما و من نمی بینیم . در واقع می بینیم توجه نمی کنیم و شاید ...

خیابان های شهرمان امروز تعطیل اند واز این فرصت استفاده کرده اندو شروع به چرتی چند ساعته کرده اند هرچند گهگاهی حرکت چند تا ماشین مثل راننده آژانسها این چرت بهاری را بهم می زنداما باز خوابیدن امروز بد نیست و می دانند فردا روز شلوغی است و دیگر جایی برای این خوابیدن نیست. دانه های آسفالت خیابانها که خیلی دلشون از لاستیکهای ماشینها پره امروز خیلی شاکی نیستند چون سرشون شلوغ نیست وهمه جا خلوته .

سیزده بدر عددی که برای خیلی از ما ایرانیان نحس و بدشگونه ،اما ماخیلی مهربانیم و این روز رابا آنکه سیزده است. جشن می گیریم وبه دامان طبیعت زیبای شهرمان می رویم . امروز صبح که از خواب بیدار شودم خیلی ها تماس گرفتند با هاشون برم بیرون اما دیشب خیلی حالم گرفته شد و دل و دماغ بیرون رفتن رو نداشتم . وخانواده هم با چندتا از فامیلها راهی شدندومن نتونستم برم.خلاصه  آمدم بیرون خانواده رو بدرقه کنم که چشمم به بچه های یتیم همسایه افتاد که خیلی غمگین نشسته بودند سر کوچه، دیدم که کسی نبود دست آنها را بگیرد وبه دامن طبیعت ببرد شاید هم پول ماشین نداشتند و شاید هم  پول غذا و شاید دوست ندارند برن بیرون و...ولی هرچه بود آنها نرفتند ودر خانه ماندند خیلی ها هستند که در خانه می مانند اما خیلی ها مجبورند بمانند.و این صحنه رو که دیدم خیلی حالم گرفت وماندم وزیبایی شهر رو درسیزده بدر در خانه البته رو پشت بام به نظاره نشستم .

براستی چه آرامش خوبی است موجی از سکوت در ودیوار شهر را فراگرفته وداره فریاد می زنه منم سکوت، منم سکوت. آرام در سکوتی از جنس سکوت شهر به بالای پشت بام رفتم وبه دیدن مناظر زیبای شهر نشستم که ناگهان چشمم به ابرهای تیره افتاد که از کوه آتشگاه به سمت شهر در حرکت بودند. ومن نا خودآگاه نگران شدم.

من نگران ابرها بودم که شادی مردم را خراب کند و مردم هم شادی سکوت شهر را خراب کنند .خدایا اگه میشه به ابرها بگو نبارند تا غروب . آخه خیلی ها امروز شادندیکی تو طبیعت شادوخوشحاله  یکی هم تو خانه و یکی هم بالا پشت بوم. خدایا ...وبا این دعا ها از پشت بام پایین آمدم ...

دل نوشته ای از جنس خودم...

شاید گذر عمر و زمان و مشکلات زندگی باعث و دلیلی برای از دست دادن ها باشد و روزگار باعث شود دست به کارهایی بزنیم که کار ما نیست . چه تلخ است دردهایی که بی صدا باید تحمل کرد و حتی نتوانیم فریادی بزنیم .  ما نسل سوخته ایم  ونسل سوخته نه امروزو نه فردایی دارد.برای انسان شاید دوراهی و سه راهی و چند راهی در زندگی پیش آید اما برای یک سری آدمها فقط یک راه است و انسان مجبور است . مجبور است به انجام نخواسته ، مجبور است به از دست دادن آرزو، مجبور است ره به بی راه زدن . نسل من ،نسل بدون انتخاب است نسلی که هیچگاه در دو راهی نماند . و همیشه بر سر یک راه بود وراهی که راه او نبود . شاید اگر نسل من هم در سر دوراهی باشند. خیلی از معادلات بهم بخورد

نسل من از عشقت گذشتی و به معشوقت نرسیدی ولی بازهم عاشقی .  من از تبار نسلی هستم که خوب می اندیشد و خوب می داند و خوب کار می کند . اما در جایی که جای او باشد. چه تلخ و غم انگیز است نخواسته ،خواسته شود... واین چنین است روز و روزگارمن .

روزگار، خودت می دانی با نسل من چه کرده ای و چه بلاهایی بر سر آن آورده ای؟روزگار برای نسل من بجز سیاهی و شب چه چیزی داشته ای ؟ نسل من که از جنس احساس است و احساسش را داری می کشی. اما بدان اراده نسل من را دست کم گرفته ای ونمی دانی و هنوز نمی شناسی نسل من را. روزگار خیلی بدی،خیلی بی رحمی ،شاید برای همه خیلی بد باشی و شاید فقط برای من و نسل من .ولی بازهم باوجود  گله های بسیار چون خدا هست تو راهم دوست دارم .

 

احترام به همدیگر در فضای مجازی...

امروز کامپیوترم رو روشن کردم و سری به وبلاگم زدم بعد مثل همیشه سری به چند وبلاگ زدم که ای کاش نمی زدم . چیزهایی را مشاهده کردم که تا بحال تو هیچ وبلاگ و سایتی ندیده بودم .  من وبلاگی را دیدم که وابسته به شهرمان پاوه بود واین وبلاگ شامل فحش ، توهین ، وتجاوز به حریم همشهری های محترم این شهر بود . جای تاسف دارد در قرنی که به دهکده جهانی مشهور است و انسان به کره ماه سفر می کند. مدیران این وبلاگ هنوز در دوران فحش نوشتن روی در دستشویی به سر می برند . و راحت به همه کس توهین می کنند . آیا این احترام به حریم یکدیگر است ؟ آیا این احترام به حریم یکدیگر در فضای مجازی است ؟ براستی ما فرهنگ استفاده از اینترنت را داریم ؟ آیا استفاده از نام های غیر واقعی و هتک حرمت به دیگران مورد قبول فرهنگ جامعه ماست ؟ آیا یک انسان مسلمان ومتدین اینکار را انجام می دهد ؟ براستی چرا انتقادی اگر داریم با اسم واقعی خود مطرح نمی کنیم؟ آیا این ارمغان دنیای مجازی است که با اسمهای غیر واقعی به همدیگر توهین کنیم ؟آیا ...

حلبچه...

 حلبچه تنها شهر دنیاست که پنج هزار شهید بی شناسنامه دارد.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که شهیدانش مزاری به وسعت ایران و عراق دارد.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که شهیدانش خانوادگی شهید شده اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که مردمش دسته جمعی بسوی شهادت شتافته اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که مردم مظلومش با نفس کشیدن هوا به شهادت رسیده اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که پنج هزار شهیدش بدون خونریزی و زخم کشته شده اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که شهیدانش با بدن سالم و با لباس کردی در خاک دفن هستند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که شهیدانش بجای کفن از لباس کردی استفاده کرده اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که فرزندان شیرخوارش لب در پستان مادر و همراه مادر به شهادت رسیده اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که پنج هزار شهیدش را بدون تشییع جنازه دریک روز دفن کرده است.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که لاله هایش درعید نوروز همزمان از خون شهیدان برخاسته اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که خانواده  45شهیدی دارد.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که منازل مسکونی اش هم مزار شهیدان است.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که در بهار مردمش خزان شده اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که گلستان پنج هزار لاله ای دارد.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که بر مزار شهیدانش حتی یک نماز میت خوانده نشد.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که بر مزار شهیدانش خبری از یاسین و تلقین نبود.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که هیچکس برای شهیدانش گریه نکرد.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که کودکانش بدون پدر ومادر به مسافرت رفته اند.

 حلبچه تنها شهر دنیاست که جهان اسلام در مقابل این فاجعه سکوت را برایش هدیه فرستاد.

 و حلبچه تنها شهر دنیاست که می دانم چرا تنها شهر دنیا شد اما... برای زنده ماندن باید مرد؟؟؟