عید سعید فطر مبارکباد...


پیوند دین و انسان، پیوندی دیرین و پایدار بوده بر اساس نظریه پژوهشگران دین پس از ملیت، دومین عامل احساس هویت در جهان به شمار میرود. تاریخ نشان میدهد که تمدن درهورامان ریشه دراعماق قرون واعصاردارد. یعنی قبل از ورود آریایی ها به ایران این منطقه دارای تمدن وزندگی اجتماعی بشری بوده است.وبا حضور انسان در این منطقه ، دین هم وجود داشته است.
با توجه به غنای تاریخی ودینی وفرهنگی هورامان،می توان تاریخ دین درهورامان را به مراحل مختلفی تقسیم کرد:
1-ادیان باستانی قبل از ورود آریایی ها
2- آئین میترائیسم وزردشتی ومانوی دردوران مادها وهخامنشیان
3- تفکرات واندیشه های یونانی وتاثیر هلنیزم پس از حمله اسکندر
4- نفوذ مسیحیت در دوره اشکانیان
5-دین زردشتی وزند اوستای پیر شهریار
6-دین اسلام
۱-ادیان باستانی قبل از ورود آریایی ها
همانگونه که در منابع تاریخی مسطور است، قبل از ورود آریائیها به ایران، چهار تمدن دراین سرزمین وجود داشته اندکه عمدتاً در نواحی کوههای زاکرس زندگی کرده اند : عیلامیها درنواحی جنوب غربی(خوزستان) ، کاسیها درنواحی لرستان وکرمانشاه ، لولوبیها در کرمانشاهان وایلام، وبالاخره گوتیها در کردستان. این تمدنها تاثیر گرفته از تمدنهای بین النهرین دارای غنای سیاسی وفرهنگی بودند. هورامان در مقاطع تاریخی به یکی از این تمدنها تعلق داشته وگاهی نیز آشوریان که از تمدنهای بین النهرینی بشمار می روند، تاخت وتازهایی به این منطقه داشته اند. طبیعتاً اندیشه وتفکرات دینی این ملل در هورامان تاثیر گذار بوده است. امیر امینی در کتابش بنام فرهنگ آرام درباره دین هورامیها دراین دوران می نویسد:« کاسی ها که در کوه های زاگرس و بویژه اورامان می زیستند خدایان متعددی روی قله ی کوه ها به صورت بت طلا یا سنگ داشتند که می پرستیدند مثل خدای سوریاش که در نزدیکی پاوه محلی به نام سریاس(۱) شاید بازمانده از نام این خدای کاسی ها باشد و خدای دیگر آن ها کاژو نام داشت که در شمال پاوه کوهی به نام کاژه(۲) که احتمالا بنام همان خدای کاسی است که هنوز سینه به سینه نامش آمده و به له بزان(۳) در اوستا به معنی مکان ستایش ایزد مقدس آمده و پروفسور مینورسکی نام Naisana نیسانه(۴)را آشوری دانسته و می گوید : خدای نیسان که امروزه به لفظ رومی و یهودی هم نیسان گفته می شود، در دوره ی آشوریان به همراه خدای شمش یهود پرستش می شده اند و در شمال نوسود(۵) و نودشه (۶)هنوز نام خدای شمش قوم یهود و آشوری و بابلی بنام که لو شه مشی(۷) پابرجا بوده چون این اقوام بت خدایان خود را روی نوک کوه های بلند گذاشته و مراسم سالیانه ی شکرگذاری بر پای می داشتند.».... ادامه مطلب در بالا را کلیک کنید
در لابه لای افکار روزانه گاه گاهی فکرهایی به سرم می زند که نگو و نپرس . فکرهایی که بیشتر از سر درد و غصه است واقعا سخت و مشکل است فهمیدن درد یک جوان ، درد یک جوان در شهر ما فراتر از یک درد معمولی است . بی کاری ، فقر ، اعتیاد ، جامعه سنتی ، از یک طرف و عدم نفهمیدن دیگران از طرف دیگر .
امروز با هر جوانی که در این شهر پای صحبت می نشینی جملاتش را با آه و افسوس .. شروع می کند جوانانی که خدا می داند در چه محرومیت و مشکلات اقتصادی به مرحله جوانی رسیده اند . چند شب پیش سری به یکی دو تا از قهوه خانه های سنتی شهر زدم و خدا می داند چه که ندیدم .
حسرت و آه و فغان جوانان را در قالب دود سفید و کبود قلیان که از کام جوانان رعنای شهرم بیرون می آمد من رو به فکر بیشتری انداخت از چند نفراز آنان سوال کردم و دیدم دارای مدارک بالای دانشگاهی هستند و گفتم شغل شما چیست ؟ همه با خنده و تمسخر گفتن قلیان ، تخته ، خواب، ... البته ناگفته نماند اقشار متفاوتی را می شود در قهوخانه ها دید اما حضور قشر تحصیل کرده در این مکانها جای سوال دارد چرا ؟
جوانان در شهر ما در حالت انزوا به سر می برند وجود مشکلات شدید اقتصادی و نداشتن شغل و تبعیض در جامعه شهر ما بیداد می کند و این مشکلات باعث شده است مشکلاتی مانند خود کم بینی و حقارت و رویا پردازی بیش از حد و کم تحمل بودن و نداشتن ظرفیت پذیرش دیدگاه و عقیده مخالف شده است که این خود مسئله کوچکی نیست . و یک درد محسوب می شود.
امروز جوان در شهر ما حس تلاش و جنگنده بودن در برابر مشکلات جامعه را از دست داده و یا دارد از دست می دهد و دلایل آن را به وضوح می شود در جامعه دید البته ناگفته نماند هستند جوانانی که فارغ از این قضایا و بسیار موفق و مفید به قله های رفیع موفقیت صعود می کنند .
براستی چاره چیست ؟ احساسات جوان در جامعه ما در کجا قرار دارد ؟ چگونه می شود سنگینی بار مشکلات یک جوان را فهمید ؟ و چه باید کرد ؟
براستی نظرات شما عزیزان می تواند کامل کننده این بحث باشد امید است با نظرات و پیشنهادات و انتقادا ت خود ما را در این بحث همراهی نمایید .
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!
…به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس ،
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،
به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلاممی گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی
….نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!!
که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!!!
آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!
آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،
بارمی برند،
بی خوابی می کشند،
کهنه می پوشند،
جار می زنند
سرما و گرما می کشند،
وگاهی خجالت هم می کشند،……
خیلی ساده....