حس غریب من ... فرهاد صالحی
سکوت عجیبی احساسم را فرا گرفته بود. نه نای خندیدن داشتم و نه نای گریه کردن را ،هر چه که بود احساس خوبی نبود بارها این احساس رنج آور را تجربه کردم احساسی که همیشه در مواقعی که کاری ازدستم بر نمی آید تجربه می کنم وقتی در بمبست کمک به دیگران قرار می گیرم این حس در من شعله ور می شود براستی که حس درد آوری است که هیچ مسکنی نمی تواند آن را آرام کند بجز ...
این حس تلخ یا چیزی متفاوت تر و بدتر از تلخ را در هنگام گناه هم دیده ام و این سکوت با عرق سردی بر پیشانیم چاشنی احساس عجیبم می شود و اینبار هم مسکنی بجز...
وقتی در دامنه کوه در روی صخره ای به نظاره ی هستی و طبیعت خداوندی می نشینم این بار افکارم هستند که نا خودآگاه این حس عجیب و ساکن را به سرآغ من می آورند ومن هم ناچار و محکوم به پذیرش این حس آلام مانند می شوم و بازهم منجی من جز...
سکوت مرگبار قبل از سفر هم بی شباهت به حس ساکن من نیست که آرام آرام تا لحظه حرکت شدید و شدیدتر ادامه پیدا می کند و این بار هم درمانم در دست اوست ...
آری او ، او ، او
او تنها منجی است و او تنها کمک کننده است و او تسکین دهنده دردها و احساسهای رنج آور است و من چه بی گانه بودم با او و چه دردهای از دوری او را تجربه کردم فارغ از اینکه اوست آرامش دهنده دردها و قلبها ..
اوست و بس . خدا
دل نوشته : فرهاد صالحی
